X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 2 خرداد‌ماه سال 1389
توسط: قادر

سلام :  

ببخشید یادم رفت شعر آخر یادداشتم قبلی ام رو ترجمه کنم بمونه برا بعد.  

      $    گفتگو با خدا $

در خواب دیدم با خدا گفتگو میکنم. 

خداگفت: با من میخوای حرف بزنی؟ 

گفتم:  اگه لطف کنی و وقت داشتی

خدا لبخندی زد و گفت : وقت من ابدی است . چه سوالی داری بپرس   

گفتم : چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کنه ؟ 

خدا پاسخ داد : این که انها از بودن در دوران کودکی ناراحت میشوند . عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند . 

این که سلامتی را صرف بودجه میکنند و بعد درآمدشان را خرج به دست آوردن بهبودی .

 

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر می کنند و اکنون را فراموش 

آنچنانکه نه در حالند و نه در آینده 

اینکه چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و آنچنان می میرند که گویی هر گز زنده نبوده اند. 

خداوند دست مرا گرفت و مدتی هر دو ساکت متندیم 

بعد پرسیدم : به عنوان خالق انسانها ، می خواهید انها چه درسهایی را از زندگی یاد بگیرند . 

خداوند دوباره لبخند زد و گفت : یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود  

کرد اما می توان محبوب دیگران شد . یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند . 

 

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست مه دارایی بیشتری دارد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد 

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیق دل کسانی که دویتشان داریم ایجاد کنیم 

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد . 

با بخشیدن بخشش را یاد بگیرند . 

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند ، بلکه خودشان هم خودشان را ببخشند . و  

یاد بگیرند که من اینجا هستم . همیشه .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد