X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389

من مسلمان ...

فراخوانی مسابقه ی کاریکاتور در سایت face book  با موضوع "محمد" توجهم را جلب کرد . کشیدن زوایای درونی آدمها برایم جالب است . جالب تر آنکه به بهانه ی آزادی بیان باشد . مجالی بدون سنت های دست و پاگیر و متعصب .تصمیم گرفتم در مسابقه شرکت کنم . کاریکاتور را می شناختم ، ولی "محمد" را نمی شناختم . تصویر موهومی از تبلیغات مسلمانها و غیر مسلمانها در ذهنم نقش بست ، ولی با این اطلاعات ناقص نمیشد یک کار خوب ارائه داد . باید اول او را می شناختم .

 

به راه افتادم . هوا طوفانی بود . پراز گرد و غبار . نیم متر جلوتر از خودم را به زور می دیدم . تصمیم گرفتم سوار تاکسی شوم . به راننده گفتم : "محمد" . یک عبارت عربی گفت و به راه افتاد . راننده را نمی شناختم ولی انگار مسلمان بود . مسیر را به او سپردم و در صندلی عقب ماشین خوابیدم . 

پیامبر

ناگهان با صدایی عجیب از خواب پریدم  . به صحرای بی آب و علفی رسیده بودیم . تاکسی بود ، ولی از راننده خبری نبود . به سمت صدا حرکت کردم . وحشتناک بود . دختری سه ساله ، با موهای خرمایی بلند روی زمین دست و پا میزد و التماس میکرد . اما پدر بی توجه به ضجه های دخترک ، مشت مشت به رویش خاک می ریخت و زنده به گورش می کرد . دختر که ناامید شد ، دستش را ازمیان خاک ها بیرون آورد و دست پدر را گرفت ، در چشم هایش نگاه کرد و گفت : باشه ، منو بکش ، فقط بگذار یک بار دیگر صورتت را ببوسم . دختر صورت پدر را بوسید . پدر اما سیاه تر از جهل زمانه اش بود . دوباره خاک ریخت و خاک ریخت . آن قدر که از دختر و گریه هایش اثری نماند .

 

 متاثر از این همه بی رحمی به راه افتادم . دختری را دیدم که بر دوش پدر سوار بود . مرد زیبا و گندم گون ، دخترک را فاطمه صدا می زد . نازش می کرد ، موهایش را شانه می زد ، سینه اش را می بوسید ، در مقابل پایش می ایستاد ، مادر خطابش می کرد .

تعجب کردم . این همه مهربانی میان این همه سیاهی ؟

به راه افتادم . به کوچه پس کوچه های شهر رسیدم . کنار پنجره ی خانه ای که جلویش خاکستر ریخته بود تکیه زدم . انگار در آن خانه کسی بیمار بود . به داخل نگاه کردم .همان مرد زیبای گندم گون به عیادت بیمار آمده بود . می گفت : "هر روز که از این مسیر رد می شدم ، تو بر سرم خاکستر می ریختی، امروز که نیامدی گفتم شاید اتفاق بدی برایت افتاده است . می بینم که بیماری . برایت دعا می کنم که شفا یابی ." بیمار شرمنده شد . گریست و گریست بعد ، این جملات را تکرار کرد : اشهد ان لااله الاالله ، اشهد ان محمد رسول الله .

"محمد" . این همان نام است . او کیست ؟ چرا  این بیمار بعد از این همه تاثر نام او را بر زبان آورد ؟ باید او را شناخت . به راه افتادم .

ازدواج پیامبر

 

به دروازه های شهر رسیدم . گرد و خاکی از دور نمایان بود .بعضی پیاده وبعضی سواربراسب  ، همگی مسلح و آماده به جنگ ، به سمت شهر می آمدند . همهمه ای برپا بود . یکی از میان جمع گفت : امروز روزفتح مکه ، روز قصاص است . دیگری فریاد زد : قریش از هیچ جنایتی در حق ما کوتاهی نکرده ، امروز روز انتقام است . دیگری با تکیه بر قدرتی که داشت گفت : امروز روز پاره پاره کردن است ، امروز روز در هم شکستن حرمت است. دیگری با حالتی حق به جانب گفت : امروز روز اجرای عدالت است .

 

 در میان اینها ، مرد زیبای گندم گون ،مثل خورشید می درخشید . انگار حرف اینها را قبول داشت . انگار سینه اش می سوخت از آن همه ظلمی که دیده بود ، اما صبور و باوقار ، باگذشت و مثل همیشه مهربان گفت :" امروز روز قصاص نیست ،هرچند دادگاه عدالت به ما رای می دهد ، اما امروز روز دیگری است ". مرد زیبای گندم گون در مقابل تعجب حاضرین گفت:" امروز روز رحمت است "

 

سپاه وارد شهر شد . مرد مهربان ، پرچمی را بالا گرفت وگفت : " هرکه به زیر این پرچم آید در امان است ، از بهترین تا ظالمترین . همه آزادند . هیچ کس را به اسارت نگیرید . امروز روز رافت و بخشش است . حتی درختی نباید قطع نشود ،هیچ خونی ریخته نشود ، مکه حرم امن الهی است . آنانکه که در خانه های خود هستند در امانند ، آنانکه در خانه ی ابوسفیانند در امانند ، از قاتل عموی خویش نیز می گذرم ولی به او بگوئید  دیگر جلوی دیدگانم نباشد.

برایم عجیب بود . چگونه ممکن است مردی اینگونه بر احساسات درون خویش لجام زند و از کسی بگذرد که حتی دیدارش او را آزار می‌دهد ؟ این مرد کیست که اینگونه باگذشت و مهربان از قدرتی که دارد استفاده نمی کند ؟ این مرد کیست که قانون و دین،حق انتقام را به او می دهد ، ولی می گذرد و آزاد می کند ؟

 

به راه افتادم. در کوچه ای که عطر یاس فضایش را پرکرده بود ، مرد زیبای گندم گون را میبینم .سراسر وجودم لبریز از شعف می شود . اول او سلام می کند ، با تبسمی که همیشه بر لب دارد . با مهربانی می گوید : من "محمد" هستم . آخرین پیامبر خدا. همان که مردم آخرالزمان قصد آزار دلش را دارند . اما غصه نخور !  اسلام با این فتنه های توخالی زمین نمی خورد . اسلام دین فطرت است . اسلام دین آزادی است . از آن مهم تر،اسلام دین آزادگی است . دست پرمهرش را بر سرم کشید و گفت : فرزندم ! تو نیز اگر مسلمان نیستی ، سعی کن آزاده باشی ... برایم حرف زد . از پنجره ، از کبوتر ، از پرواز .برایم یک دنیا ترانه ی محبت خواند  و... رفت . به خاک افتادم . رد پایش را بوسیدم  . بوی گل محمدی می داد .

 

به راه افتادم . رسیدم به همان جایی که راننده رهایم کرده بود . سوار تاکسی شدم . از فرط خستگی خوابم برد . با زمزمه ی راننده بلند شدم . حالا معنی کلماتش را می فهمیدم . صلوات می فرستاد . بر محمد(ص) و آل محمد(ص) .

 به خانه رسیدم . پشت میز تحریرم نشستم . قلم به دست گرفتم ، تا آنچه فهمیده بودم را به تصویر بکشم . هرچه کردم نتوانستم . هرچه بود رحمت بود و مهربانی . هرچه بود گذشت بود و پاکی . تنها نور بود و نور . نوری مقدس و دوست داشتنی .

 

ازبرگزارکنندگان مسابقه ی کاریکاتور متنفر شدم . از این همه جهل و سیاهی متنفر شدم .از این همه ادعای پوچ آزادی بیان و دموکراسی دروغین متنفر شدم .

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد