X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389
توسط: علی

واحه ای در لحظه 2

بی خوابیهای چند شب گذشته که به نوعی ماراتون بیداری ام محسوب می گردید باعث خوابی کما گونه شد که قطع آن با صدای گریه دختر کوچکم انجام گرفت .

ناراحتی و مشکلی که پیدا شده بود لزوم داروی خاصی را  می طلبید و همراه بدون شارژ و زمان نوعی بی زمانی ، شاید از هوا می شد حدس زد که چهار نیمه اش را رد کرده .

پوشیده و دمپایی به پا ؛ چرخاندن سوئیچ و صدای : .... لم تقولون مالا تفعلون .... که نوشیدم شهد عادت نشدنی کلام اله را و بعد سرعت گرفتن ماشین و ....  یحب الذین یقاتلون ..... برد منو به بیست و هفت - هشت سال قبل و ورزشگاه 17 شهریور و اجرای برنامه تواشیح و فرهنگی برای بچه های اعزامی ..... .

خیابان توجهم رو جلب کرد ماشین اصلا نبود ...

طبیعی است خیابان ملک و بهار شیراز این وقت تردد ندارند . اما بعد سراریزی و دو پیچ ... هفت تیر بود و من و دیگر هیچ ...

انگار زمان یخ زده بود نه ماشینی ، نه نفری ... آنقدر که وسوسه برعکس رفتن کریمخان غلبه کرد و سرانجام پشت دو 206 پارکی مقابل 13 آبان ایستادم .

پس لااقل دو نفر کشیک دارد ( زیرا پارکشان کامل بود  از آن پارکهایی نبود که بیمار بی تاب داخل ماشین داشته باشی و یا بدحال چشم انتظار در تخت بیمارستان محتاج ناز طبیبان ؛ پارکی بود سرصبر پارکی درخور پزشک کشیک که باید شبی را صبح کند پس بهتر که دقایقی را به مداقه پارک کامل بگذارند و چه حالی دارد این گذارندن دقایق در وقتهای کشیک بخصوص شباهنگام - آنها که سربازی را تجربه دارند نیک می دانند ارزش کشتن زمان کشیک را - لغزیدم پله ها را بالا که کرکره های مقفل نگهم داشت .

نه بازه صداشون کن - رفتگری مهربان بود که پشت سرم آشنای این واماندگی سحرگاهی ارباب رجوع ۲۴ ساعتی ترین داروخانه ایران بود. صدا و دکتر آمد خواب آلود که نه اما خسته -

گفتگویی و مشورتی و دارو در دست و پاسخ کشیده شدن و قفل بودن کرکره را نگاهم به روی پله جواب داد : دو کارتون خوابی که پشت بیدارترین مرکز دارویی ایران هم جایی مطمئن داشتند و هم ممر عایداتی به سبب صدقه مراجعین ...

حرکت دوباره ماشین : ....... اشهد انا محمد رسول اله (ص ) و کمی آن سوتر  رزونانس آن با ماذنه مسجد الجواد .

بی پروای انتظار خانه و ناراحتی بچه سر خوردم داخل وضوخانه مسجد الجواد (ع) ....

دوگانه ای سخت دلچسب در کنار کسانی که نمی شناختمشان و آنها نیز ...

فشردن دستها و آرزوی قبولی در کنار کسانی که در تاریکی آمده بودند برای خود نماز

...............................................................

کلید را که چرخاندم .

سکوت متعجم کرد

آن فریادهای دردآلود طفل و این آرامش آنهم بی مدد دارو ( چون دارو را من در دست داشتم )؟؟؟

: خوابید؟

: آره ده دقیقه پیش .

: چه جوری؟

: نمی دونم خودش یهو ساکت شد

: پس دواش چی ؟

: دلش می آد بیدارش کنی.

الدواء عندنا و الشفاء عندنا .

والسلام

نظرات (1)
قادر
شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 08:12 ب.ظ
علی جان خدا همیشه در کنار بندهاشه ..." گاهی وقت ها از نردبان بالا میری تا دست های خدارو بگیری ! غافل از اینکه خدا این پایین نردبان را گرفته که تو نیفتی "
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد