X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389
توسط: من

نامه ای به فرزندم

فرزند عزیزم

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی...صبور باش و مرا درک کن

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف میکنم....و یا هنگامیکه نمیتوانم لباسهایم را بپوشم...

صبور باش و زمانی را به یاد آور که همین کارها را به تو یاد می دادم.

اگر زمانی که صحبت میکنم حرفهایم تکراری است و کلماتی را چندین بار تکرار میکنم...

صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرفهایم گوش فرا بده....

وقتی نمی خواهم حمام کنم ....نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده

زمانی را بیاد آور که تو را با هزار و یک بهانه وادار میکردم که حمام کنی.

وقتی بی خبری ام   را از پیشرفتها و دنیای امروز میبینی...با لبخند تمسخر آمیز به من ننگر.

وقتی حافظه ام یاری نمیکند و کلمات را به خاطر نمی آورم ...به من فرصتی بده تا بیاد بیاورم....

اگر نتوانستم  عصبانی نشو ...برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن که تنها با تو بودن و تو را برای شنیدن داشتن است. 

وقتی پاهای خسته ام اجازه راه رفتن به من نمیدهند...دستهایت را به من بده....همانگونه که من دستهایم  را به تو دادم آنزمان  که اولین قدمهایت را بر می داشتی.

و زمانی که به تو میگویم دیگر نمی خواهم زنده بمانم وووو اینکه میخواهم بمیرم...عصبانی نشو...

روزی خواهی فهمید...زمانی متوجه می شوی که علیرغم همه اشتباهاتم همواره بهترین چیزها را برای تو خواسته ام و همواره  سعی کرده ام که بهترین ها را برایت فراهم کنم.

مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کردم. آن زمان که زندگی را آغاز کردی.

یاریم کن تا قدم بردارم. به من کمک کن  تا با نیروی عشق و شکیبایی تو این راه را به پایان برم.

من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد...همان عشقی که همواره به تو داشته ام....

فرزند دلبندم دوستت دارم

نظرات (1)
ذاکری
سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:34 ق.ظ
بسیار زیبا بود عزیزم ، کاش ما برای پدر ومادرمان اینگونه باشیم تا فرزندانمان برای ما هم.
پاسخ:
حتما
امیدوارم هیچ وقت بهمون نیاز پیدا نکنن
همیشه در خدمتشونم
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد